مرتضى راوندى

490

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد * زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ سعدى براى انتباه و بيدارى سلاطين و توده مردم از سرنوشت سلاطين دادگر و فرجام و عاقبت پادشاهان بيدادگر مىگويد : يكى عاطفت ، سيرت خويش كرد * درم داد و تيمار درويش كرد بنا كرد و نان داد و لشكر نواخت * شب از بهر درويش شبخانه ساخت ملازم بدلدارى خاص و عام * ثناگوى حق بامدادان و شام نيامد در ايام او بردلى * نگويم كه خارى كه برگ گلى دگر تا كه افزون كند تخت و تاج * بيفزود بر مرد دهقان خراج طمع كرد در مال بازارگان * بلا ريخت بر جان بيچارگان نگويم كه بدخواه درويش بود * حقيقت كه او دشمن خويش بود و در تاييد اين معنى در « صاحبيه » مىگويد : از من بگوى شاه رعيت‌نواز را * مِنّت مَنه كه مُلك خود آباد مىكنى * ضرورتست كه افراد را سرى باشد * و گرنه مُلك نگيرد به هيچ روى نظام به شرط آنكه بداند سَرِ اكابر قوم * كه بىوجود رعيّت سريست بىاندام و در تبليغ زورمندان به دادگسترى مىفرمايد : هر آنكست كه به آزار خلق فرمايد * عدوى مملكت است او بكشتنش فرماى نگويمت چو زبان آوران رنگ‌آميز * كه ابر مُشك‌فشانى و بحر گوهرزاى نكاهد آنچه نوشته است و عمر نفزايد * پس اين چه فايده گفتن كه تا به حشر به پاى مزيد رفعت دنيا و آخرت طلبى * به عدل و عفو و كرم كوش و در صلاح افزاى در جاى ديگر براى بيدارى زمامداران و سلاطين ، از خطر تجمل و افزودن‌طلبى و لزوم رعايت اعتدال در مصرف بيت المال سخن مىگويد : شنيدم كه فرماندهى دادگر * قبا داشتى هردو رو آستر يكى گفتش اى خسرو نيك‌روز * ز ديباى چينى قبائى بدوز بگفت اينقدر ستر و آسايشست * وزين بگذرى زيب و آرايشست نه از بهر آن مىستانم خراج * كه زينت كنم بر خود و تخت و تاج